پیش از واپسین نفس(مارگوت بیگل)

 

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم
پیش از آن که پرده فرو آفتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم.

در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزنند،
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم،
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی ست ناشناخته
پُر خار
ناهموار،
راهی که، باری
در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده ام
و سرِ بازگشت ندارم

بی آن که دیده باشم شکوفاییِ گل ها را
بی آن که شنیده باشم خروش رود ها را
بی آن که به شگفت در آیم از زیباییِ حیات.ـ
اکنون مرگ می تواند
فراز آید.
اکنون می توانم به راه افتم.
اکنون می توانم بگویم
که زنده گی کرده ام.

/ 1 نظر / 38 بازدید