زمستان (مارینا تسو تایوا)

زنگها دیگر بار سکوت را در هم می‌شکنند،
و پریشان شیون می‌کنند ....
تنها چند خیابان از هم دوریم،
تنها چند واژه.
داسی نقره‌ای در شب،
شهر در این هنگام می‌خوابد،
برفدانه‌‌ها می‌نشینند سبک
و ستارگان بر فراز یقه‌ات.
آیا خراشهای قدیمی هنوز درد دارند؟
چه مدتی بر جا می‌مانند؟
دست می‌اندازدت دیدگان دلربا
تازه و براق.

آنها (آبی و قهوه‌ای؟) عزیزترند از
هر چیزی که برگه‌ها در بر دارند. 
مژگانشان روشنتر می‌شود،
بیرون در سرمای یخبندان ....
ناقوسهای کلیسا به سوی سکوت رنگ می‌بازند
***
بی‌حرمتی از پشیمانی .....
تنها چند خیابان ما را جدا می‌کند،
تنها چند واژه.
هلال نقره‌ای، در این ساعت،
می‌نگرد به ارواح شاعرانه با بیم،
بادها بر می‌توفند و یقه‌تان را
برف می‌پوشانَد.

/ 0 نظر / 21 بازدید